گنج

شمارهٔ ۳۵۲

ای دل چه کنم چو یار برگشتوز عهد خود آن نگار برگشت
در دست نماند نقش و رنگیکاو نیز چو روزگار برگشت
غم بود مرا نصیب از آن یارزان روی که غمگسار برگشت
بر خاک رهش نشسته بودمچون دیده ز ره گذار برگشت
هرکس که کند به گل تعشّقدیدی که ز نوک خار برگشت
بربسته هزار دل به فتراکآن یار چو از شکار برگشت
آنجا که وفا و عهد باشددیدی که کسی ز یار برگشت