گنج

شمارهٔ ۳۵۰

قافیه: انگذشت۹ بیت
صبحدم ذوقی ندارد بی تو در بستان گذشتدرد دل دارم ز تو نتوانم از درمان گذشت
هیچ مشکلتر ز هجر جان گداز یار نیستچون بگویم شدّت هجران من آسان گذشت
راستی سرویست قدّش در سرابستان جانچون رسیدی پیش او از راستی نتوان گذشت
گر دهی فرمان که بگذر از سر جان و جهانمن نیارم دلبرا از حکم و از فرمان گذشت
خلق گویندم سر و سامان به باد عشق دادعاشقان آسان توانند از سر و سامان گذشت
سر چه ارزد در غمش سامان چه باشد در جهانعاشق آن باشد که بتواند روان از جان گذشت
عقل می‌گوید به من، بگذر ز کار و بار عشقبگذرم از جان ولی نتوانم از جانان گذشت
من بعیدم از رخ چون عید فرّخ فال اولاشهٔ شخص ضعیفم بین که از فرمان گذشت
گفت راز عشق ننهفتی ز یاران گفتمشقصّهٔ درد دل بیچارهٔ ما زان گذشت