شمارهٔ ۳۳۸
مرا جز درگه لطف تو میدانی پناهی نیستاگرچه بر من مسکین محزونت نگاهی نیست
ز دیده خون همی بارم ز شوق روی آن دلبربه غیر از مردم دیده در این عالم گواهی نیست
چو حلقه بر درم دایم ز هرکس سرزنش دیدهچه چاره چون مرا در خلوت وصل تو راهی نیست
به خاک کویت ای دلبر ز جانم معتکف دایمچرا آخر تو را روزی به سوی ما نگاهی نیست
شدم در عشق بیچاره نمیسازی مرا چارهبه درد عشقت ای دلبر بجز سوزی و آهی نیست
بدیدم مشک تتّاری بسی با عنبر سارابه غیر از زلف شبرنگش چو آن مشک سیاهی نیست
تو حال من نمیدانی و دایم در جهان باریگدایی چون من مسکین و مانند تو شاهی نیست