شمارهٔ ۳۳۶
آن چه شوریست ز عشق تو که اندر می نیستو آن چه سرّیست ز اسرار تو کاندر نی نیست
در فراق تو مرا جان به لب آمد آخراثر وصل تو ای دوست بگو تا کی نیست
با دل خسته هجرانکِش خود میگویمهیچ شب نیست که او را سحری در پی نیست
صبر باید به سر کوی فراقت چه کنمچون مرا بهره بجز خون جگر از وی نیست
آنکه یاد من دلخسته کند یک دم نیستدیدهای نیست که بیدار تو تا باقی نیست
دل به یغما ببری چارهٔ دردم نکنیتو خطایی به چه ای مال دلم مافی نیست
ماه فروردین کاو هست شبی خرّم و خوشهیچ اسباب طرب نیست که اندر وی نیست