گنج

شمارهٔ ۳۱۹

کیست که جانش ز غمت خسته نیستکیست که دل را به رخت بسته نیست
چون قد و بالای تو سروی دگربر لب سرچشمهٔ جان رسته نیست
نقش رخت می‌نرود از دلمزنگ غم عشق تو سر بسته نیست
روی به درگاه نیازش بمالدر بزن ای دل که دری بسته نیست
نیست شبی کز غم تو در جهانروی من از خون جگر شسته نیست