شمارهٔ ۳۰۷
چه کنم در شب هجران تو آرامم نیستیک نظر بر رخ جان بخش دلارامم نیست
با همه درد که در آتش دل سوختهامآرزوی و هوس صحبت هر خامم نیست
گرچه مانند صراحی شده خون در جگرمجز دلی صاف تنگ گشتهٔ چون جامم نیست
هست مادام مرا مونس دل خیل خیالگرچه در پیش نظر وصل تو مادامم نیست
تا به عشق رخ تو شهرهٔ آفاق شدمبجز از عاشق بدنام دگر نامم نیست
تا تو ای نور نظر دور ز چشمم شدهایخوش دلی و طرب و ذوق در ایامم نیست
کام من تلخ شد از شدّت شبهای فراقبجز از روز وصالت ز جهان کامم نیست