شمارهٔ ۳۰۵
فریاد که جز لطف تو فریادرسم نیستواندر دو جهان غیر غمت هیچ کسم نیست
مشکل همه اینست که از پای فتادماز هجر و به وصل رخ تو دست رسم نیست
گرچه نفسی یاد من خسته نکردیصبر از رخ همچون قمرت یک نفسم نیست
من بلبل شوریده ام از عشق رخ تواندر قفسی بسته ولی همنفسم نیست
چون قدّ خود ار راست بپرسی ز من ای جانزین سخت تر امروز به جان تو قسم نیست
گر جنّت فردوس دهندم به حقیقتجز خاک سر کوی تو باری هوسم نیست
گرچه به سر آمد به زبان دشمن بدخواهمن بحر محیطم که زیانی ز خسم نیست
من چون شتر بارکش و خار جفاخوردر گردن ظالم چه کنم چون جرسم نیست
در صبر و مدارا به جهان چاره ندارمدر درد فراق تو چو فریادرسم نیست