گنج

شمارهٔ ۲۹۵

دیده ز مهر روی تو یک نفسش گزیر نیستزآنکه چو روی خوب تو یک تن بی نظیر نیست
دیدهٔ جان بدوختم از دو جهان و هرکه هستچونکه به چشم من کسی مثل تو دلپذیر نیست
گرچه تو را به جای من هست ولی به جان توکه‌م بجز از خیال تو در دل و در ضمیر نیست
گر تو کنی تصوّر آن کز تو گزیر باشدمنی به سر تو ناگزیر کز تو مرا گزیر نیست
آن بت بی نظیر من گفت فقیر بردرمگر تو فقیر بردری به ز منت فقیر نیست
گر برود سرم ز دست از غم عشق در جهانپیش دلم محقّرست پیش تو گر حقیر نیست
خار غم تو ریش کرد دامن جان بی دلانبا همه قزّ و پرنیان بهتر از این حریر نیست