گنج

شمارهٔ ۲۹۴

یک دم مرا ز صحبت جانان گزیر نیستغیر از خیال قامت او در ضمیر نیست
از پا درآمدم ز فراقت ستمگرالیکن چه چاره چونکه غمت دستگیر نیست
ای پادشاه حسن و لطافت بگو چراهیچت نظر ز لطف به حال فقیر نیست
مشکل که جان و سر بنهادیم در غمتوز من ببین نگار که منت پذیر نیست
گویند رو به ترک بت بی وفا بگویگفتم نمی‌توان که بتم را نظیر نیست
هستند دلبران به جهان بس ولی مرادر چشم جان چو حسن رخش دلپذیر نیست
گفتم جهان و جان کنمش پیش کش ز شوقلیکن ورا نظر به متاعی حقیر نیست