شمارهٔ ۲۷۷
ما را ز درد عشق تو یک دم قرار نیستآخر چرا تو را غم این بی قرار نیست
بسیار غم که هست به جانم ز درد عشقلیکن بتر ز شدّت هجران یار نیست
هرچند سر به سر همه عالم پر از غمستما را به غیر بار فراق نگار نیست
عمریست تا که وعدهٔ وصلم همی دهیآخر بیا که هیچ بتر ز انتظار نیست
با گل بگو صبا که چرا خاطر مرااز گلستان وصل تو جز نوک خار نیست
با آنکه سالها نکنی سوی ما نظرجانم ز طعنه وز جفا رستگار نیست
دادم به اختیار دل خود ز دست و منیک لحظهای به وصل توأم اختیار نیست
عشّاق روی خوب تو بسیار در جهانهستند تا حدی که جهان در شمار نیست