گنج

شمارهٔ ۲۷۵

در جهان بر جان من جز درد نیستهمدمم جز درد و آه سرد نیست
بیش از این در عشق روی تو مراصبر مهجوری و خواب و خَورد نیست
من نگردانم سر از پیمان دوستهر که از عهدش بگردد مرد نیست
بار بسیارست بر من رحمت آربیش از اینم هجر تو درخَورد نیست
کی رسد در کام دل آنکس که اوچون من از شادی دوران فرد نیست
روی زرد من گواه عشق تستنیست عاشق آنکه رویش زرد نیست
از جهان بر دل غباری گر نشستاز تو باری بر دل او گرد نیست