شمارهٔ ۲۷۳
ای که پنداری که ما را جز تو یاری هست نیستیا مرا غیر از غم عشق تو کاری هست نیست
دستم از غم گیر ای دلبر که افتادم ز پایزآنکه ما را در جهان جز تو نگاری هست نیست
گر چو چنگم میزنی ور مینوازی همچو نیای که خواهی گفت ما را از تو عاری هست نیست
بار بسیارست بر جان من مسکین ز غمهیچ باری چون غم هجرانت باری هست نیست
چشم مستش برد خواب از چشم بیداران ولیکهمچو زلف سرکش او بی قراری هست نیست
گر تو گویی بر دلم از تو جفایی نیست هستدر بلای عشق چون من بردباری هست نیست
بندگان بسیار داری در جهان بهتر ز منبندهٔ بیچاره باری در شماری هست نیست