شمارهٔ ۲۷۲
بر درد عشق دوست مرا گر طبیب نیستهیچم دوای درد چو وصل حبیب نیست
بستان و گلستان و گل اندر جهان بسیستبر روی چون گل تو چو من عندلیب نیست
لیکن ز گلستان گل وصلت ای صنمجز خار روز هجر تو ما را نصیب نیست
هستم غریب ملک تو سرگشته در جهانبر حالم ار کنی نظری هم غریب نیست
من درد میکشم به امید دوای دوستهیچم بتر به درد چو جور رقیب نیست
گرچه به درد دوریَم آن سنگدل بکُشتهجری نباشد آنکه وصال عن قریب نیست
گرچه بساط و عقل به عیوق برکشیدهرگز نبود فراز که در پی نشیب نیست