گنج

شمارهٔ ۲۷

ناگهان از در درآمد آن بت سرمست مایک نظر بر ما فکند و دل ببرد از دست ما
گفتم از چنگش برون آرم دل گمگشته رالیک شَستِ زلف آن دلخواه شد پابست ما
گرنه چون سوسن شدم آزاد در بستان عشقای عزیزان از زبانش کی بود وارست ما
گفتمش صبرم نماند اندر غمت زنهار گفتصبر هشیاران بسی بربود چشم مست ما
گلبنی با سرو بستان گفت با بالای توکی به چشم ما درآید این درازی پست ما
دام در ماهی وصلت جان ما افکنده بودای دریغا کاو به عیاری بجَست از شَست ما