گنج

شمارهٔ ۲۵۸

به دردم غیر وصل تو دوا نیستچرا با ما تو را جز ماجرا نیست
ترا گر مهر ما نبود مرا هستتو را صبر ار بود از من مرا نیست
وفا گر نیست جانا در دل توولی چندین جفا بر ما روا نیست
جفا کردی و دل بردی زهی چشمتو را شرم و حیا از روی ما نیست
چرا خود را ز ما بیگانه داریچرا رحمت به حال آشنا نیست
کدامین پیرهن کز دست هجرانکه هر دم در غم رویت قبا نیست
چو در عالم بجز تو کس ندارمنگویی در دلت مهرم چرا نیست
نگارینا تو دانی در جهانمبه جان تو که جز لطف شما نیست