گنج

شمارهٔ ۲۵۲

بیا که غمزه مستت به عین دلدوزیستجمال روی تو در غایت دلفروزیست
به حسرت شب وصل تو ای بت سرکشچو شمع خاطر من در کمال جان سوزیست
مرا ز هجر تو بر لب رسید جان عزیزچه چاره دولت وصل تو تا که را روزیست
هرآنکه صبح رخت را به چشم سر دیده‌ستیقین بدان صنما کان نشان فیروزیست
جهان بگو ز چه خرّم شود چو باغ بهشتز من بپرس که گویم ز باد نوروزیست
مراست داعیهٔ وصلت ای صنم روزیگمان مبر صنما کان به عشق امروزیست