شمارهٔ ۲۳۷
ای باد اگرت بر در جانان گذری هستبنگر که بر احوال جهانش نظری هست
زنهار بگو کز من دلخسته بیندیشکاین آه جگر سوختگان را اثری هست
بیمار فراقم من و از خود خبرم نیستای دوست ز بیمار فراقت خبری هست
ما را به جهان جز غم تو کار دگر نیستهرچند به جان منت ای جان گذری هست
گفتم که به جان آمدم از دست فراقتگفتند مخور غم که شبی را سحری هست
آن را که نظر باشد و عشق تو نبازدما هیچ نگوییم که او را بصری هست
مسکین چو زند آه ز مشکین سر زلفشدر حال بدانند که خونین جگری هست
جان پیشکش خاک رهش گفتم و میگفتما را سر و پروای چنین مختصری هست؟
گفتی که به نوک مژه خون که بریزمبهتر ز من ای جان به جهان جان سپری هست؟