شمارهٔ ۲۰۷
گفتم به چمن قامت آن سرو روانستگفتا که روانش نتوان گفت که جانست
زنهار مپندار که در شدّت هجرانیک لحظه مرا بی رخ تو صبر و توانست
خاک من دلداده به باد غم او شدکاتش به دل ما ز لب دوست نهانست
سرتاسر عالم همه اینست چو دیدموآن شوخ جفا جوی همانست همانست
تیر غم هجرش بگذشت از سپر جاندر عهد بسی سُست ولی سخت کمانست
گشتیم گدای سر کویش به حقیقتزان روی که او پادشه هر دو جهانست
ما جان به غم عشق سپردیم ولیکنجانا چه توان کرد دلت با دگرانست