شمارهٔ ۲۰۱
لطف جان بخش تو امّید گنهکاران استهرکه رایش بجز این نیست گنهکار آنست
ای گنهکارِ گنه کرده مکن انکاریتکیه بر لطف خدا کن که یقین کار آنست
ناامید از کرم دوست نمیشاید بودکاین هواییست که اندر سر بسیارانست
شکر معبود که با این همه اسباب گناهرحمت ایزد بی چون به سرم بارانست
گرچه من بار غم عشق تو در دل دارمهمه دانند که بر خاطر من بار آنست
هجر با وصل نهادهست و شب و روز به همگر... ای دوست یقین یار آنست
جرم اگر هست مرا تکیه بر عفوت کردمزآنکه الطاف و کرم عادت دلدارانست
یار اگر حال من بی دل و بی جان پرسدزود گویش که به کام دل اغیارانست
چشم سرمست تو بربود دل و جان جهانای جفاجوی چنین عادت عیارانست