گنج

شمارهٔ ۲۰۰

حال دلم چه پرسی سرگشته در جهانستحیران کار عشقش فارغ ز این و آنست
تا قد آن صنوبر از چشم ما روان شدخون دل از فراقش بر چشم ما روانست
سرو روان به قدش نسبت نمی‌توان کردکردن چرا که ما را هم روح و هم روانست
ارزان ببرد از ما دل را به چشم و ابروآخر چه شد که با ما دلدار سر گرانست
عشق تو آشکارا کردم به سان خورشیدحسنت چرا پری‌وَش از چشم ما نهانست
دل را نماند طاقت کاهی کشد ز جورتجان هم ز هستی خود بیچاره در گمانست
ای دل حذر بباید کردن ز غمزهٔ اوکان تیر چشم مستش پیوسته در کمانست
آخر ز روی رحمت فریاد خستگان رسکز دست دادخواهان در کوی تو فغانست
ده روز ای دل آخر خوش دار خویشتن رابنگر چه اعتمادی بر کار این جهانست