گنج

شمارهٔ ۱۷۱

از لطف خویش درد دلم را دوا فرستمن بی نوای وصل ز وصلم نوا فرست
بیگانگی مکن تو از این بیش دلبرابویی ز زلف خویش سوی آشنا فرست
گر قاصد امین تو نیابی به سوی مابه زو رسول نیست به دست صبا فرست
بی روی تو غبار گرفته‌ست دیده‌اماز خاک پای خویش مرا توتیا فرست
افتاده‌ام ز اسب نشاط وصال تواز لطف خویشتن قدری مومیا فرست
بازآ و شاد کن دو جهان را به وصل خویشزنهار از صبا خبری سوی ما فرست
ور زانکه نیست عزم، ترا سوی عاشقانبر دیده توتیاام از این خاک پا فرست