گنج

شمارهٔ ۱۵۴

غم عشق تو مرا باز به جان آورده‌ستخونم از دیدهٔ غمدیده روان آورده‌ست
عمر بگذشت مرا در غم رویت به غلطنشنیدیم که نامم به زبان آورده‌ست
آن تو داری و تو دانی دل خلقی بردندل من میل لب لعل به آن آورده‌ست
عشقبازی ز ازل بود مرا با رخ اونه دل خستهٔ ما این به جهان آورده‌ست
خبرت نیست نگارا که دل و جان جهانعشق بر قامت آن سرو روان آورده‌ست
گرچه بر می‌ندهد سرو به بستان باریقامت سرو تو باری ز روان آورده‌ست
چشم فتّان پر آشوب تو جانا باریفتنه‌ای بر سر هر پیر و جوان آورده‌ست