گنج

شمارهٔ ۱۴۱۲

چرا به ترک جفا دلبرا نمی‌گوییچرا رخ دلم از خون دیده می‌شویی
به جان رسید دل من ز جورت ای دلبرتو تا به کی کنی این سرکشی و بدخویی
مرا ز درد غمت جوی خون روَد از چشمبگو که از من خسته‌جگر چه می‌جویی
بیا به چشمه چشمم نشین که هر ساعتتو در سراب دو چشمم چو سرو می‌پویی
دلا تو تا به کی آخر ز تاب چوگانشبه سر دوان شده و بی‌قرار چون گویی
رقیب گفت برو ترک عشق دوست بکنرقیب بیهده‌گو را بگو چه می‌گویی
مرا سریست فدای ره وفا کردمنگار من تو چرا اینچنین جفاجویی