گنج

شمارهٔ ۱۴

ای به روی تو دیده باز مراچاره‌ای از وصال ساز مرا
بیش از اینم نماند طاقت و صبربیم دیوانگیست باز مرا
باشد ای نور چشم و راحت جانبر رخ خوب تو نیاز مرا
همچو قندم به بوتهٔ هجرانچند داری تو در گداز مرا
چون که محراب ابرویش دیدمواجب آمد در او نماز مرا
از سر کوی دلبران آوردبه یکی شکل و شیوه باز مرا
با غم عشقت آفرید از ازلمگر ای دوست بی نیاز مرا
در چمن دوش گفتم ای بلبلگل از آن تو، سرو ناز مرا
در جهان خود دگر نمی‌بایدبی وصال تو برگ و ساز مرا