شمارهٔ ۱۳۹۵
شدهام خاک سر کوی تو ای سرو سهیچه شود گر قدمی بر سر خاکم بنهی
ای صدت بستهٔ بی دل به کمند سر زلفای هزاران چو من خستهٔ سرگشته رهی
حلقه دام بلاییست سر زلفینشای دل غمزده مشکل تو ز دامش برهی
یا بده کام من خسته دل سرگردانیا بکش یکسره تا از غم [ما] باز رهی
روز محشر چو سر از خاک لحد بردارمدامنت گیرم اگر کام دل ما ندهی
من اگر بد کنم و دوست مکافات کندپس چه باشد به جهان فرق بزرگی و کِهی
چون سر زلف بتان جان دلم شوریدهستای دل غمزده از جور جهان چون برهی