گنج

شمارهٔ ۱۳۸

تا دلم با غم روی تو به شادی بنشستجان فدا کرد جهان وز همه عالم وارست
هیچ امیدم صنما بر شب هشیاری نیستکه شدم مست می عشق تو از روز الست
غمزه‌ات دوش چنین گفت که کامت بدهمبخشش مست بود نیک ولی دست به دست
لطف تو بنده نوازست ولیکن کرمتاز چه رو بر من بیچاره درِ وصل ببست
تا به کی ناوک دلدوز زنی بر دل منای دل و دیده نگویی تو از این غمزهٔ مست
تا تو برخاسته‌ای از سر عهدم صنماگوییا مهر رخت در دل و جانم بنشست
گرچه بگسست مرا عهد و ز مهرم ببریدرشتهٔ مهر وی از دل نتوانم بگسست