گنج

شمارهٔ ۱۳۶۹

قافیه: ادکنی۸ بیت
چو شود گر ز من ای جان دمکی یاد کنیخاطر خسته ما را شبکی شاد کنی
چو شدم از دل و جان بندهٔ تو پس چه شودگر ز بند غم و هجر خودم آزاد کنی
یک زمانم ز سر لطف خدا را بنوازتا به کی بر دل من این همه بیداد کنی
وعده وصل بدادی و به جایی نرسیدتا چه باشد که چنین وعده به میعاد کنی
در فراق رخ همچون گل جانان به چمنبلبلا تا به کی این ناله و فریاد کنی
مدّعی چند میان من و جانان آخراز سر حقد و حسد این همه اِفساد کنی
ای دل خسته به قلماش رقیبان نتوانکه تو ترک رخ آن حور پری زاد کنی
با وجود قد و بالای جهان آرایشنیست واجب که نظر بر قد شمشاد کنی