شمارهٔ ۱۳۶۸
جانا چه باشد ار نظری سوی ما کنیامّید خستهای ز وصالت دوا کنی
تا بر شب وصال تو امّید بستهامجانا تو میل هجر بگو تا چرا کنی
هستی تو پادشاه ملاحت چه کم شوداز روی لطف گر نظری بر گدا کنی
بسیار وعدهای به وفا کردهای کنونواجب بود که وعده خود را وفا کنی
یک دم به وصل خویش دو دست دلم بگیرکز پا درآمدیم تو تا کی جفا کنی
جانا طبیب درد دل عاشقان توییاز لعل لب مگر دل ما را دوا کنی