شمارهٔ ۱۳۴
ای نور هر دو دیده جفا را نهایتستما را فراق روی تو دانی کفایتست
خسرو تویی حقیقت و شیرین منم یقینورنه ز گفت و گوی نظامی حکایتست
زین بیشتر عنان محبّت ز ما متابجانا مرا به لطف تو چشم عنایتست
بنواز بندهای که ندارد بجز تو کسناچار بنده را ز تو چشم رعایتست
یک لحظه خاطرم ز تو خالی نمیشودآری به یمن دولت تو آن هدایتست
سروَش چگونه خوانم و طوبی و نارونگویی ز باغ خلد قد دوست رایتست
شرح جفا و جور بگویم به صد زباناز ما ملال خاطر جانان به غایتست
گر جان و ور جهان شده بنواز خاطرمتا خود چرا ز ما بت ما را شکایتست