گنج

شمارهٔ ۱۳۳

شوقم به روی دلبر خود بی نهایتستزان رو که حسن روی بت من به غایتست
با من خطاب کرد که عاشق ترا که گفتدانم خطاب وی که ز روی عنایتست
گویند شمع نیست به مجلس چه می‌کنیمهر رخ چو ماه نگارم کفایتست
گر همچو سرو ناز خرامی میان باغسرهای ما فدا شده در خاک پایتست
دارم شکایتی ز تو نامهربان و لیککشتی مرا ز جور چه جای شکایتست
چشمش به غمزه گفت که خونش به غم بریختای دل تو هوش دار سخن در کنایتست
بردی دل از بر من و کشتی مرا به هجردل را چه وقع جان جهان از برایتست
تا یک نظر ز مهر به جانم فکنده‌ایاکنون جهان ز مهر تو روشن ز رایتست
ای پادشه نظر ز جهان برنگیر از آنکسلطان اگر به کوی تو آید گدایتست