شمارهٔ ۱۳۱۹
دلا تو با من مسکین چرا نمیسازیمگر به خون من مستمند مینازی
ایا نسیم صبا گر به دوست برگذریسلام من برسانی که محرم رازی
بگو چه کم شود ای ماه مهربان نفسیاگر تو با من آشفته حال درسازی
تو آفتابی و من ذرّه ای ز خاک درتچه باشد ار به سر خاک سایه اندازی
من از کجا و هوای وصال تو ز کجاکه من کبوتر پر بستهام تو شهبازی
به سرو گوی که پیش قدش ز پا بنشینتو پیش قامت او میکنی سرافرازی
به گل بگو که چه بی شرم و شوخ چشمی توکه در برابر رویش به حسن مینازی
منم که دامن وصلت ز چنگ نگذارمگرم چو دف بزنی ور چو چنگ بنوازی
نهان کنم غم عشقت ولی چه سود که کردمیان خلق جهان آب دیده غمّازی
تو پادشاه جهانی ز دست رفت جهانروا بود که به حال جهان نپردازی؟