گنج

شمارهٔ ۱۳۱۷

تا کی ز سر زلف تو ما را ننوازیدر بوته عشقم چو زر و سیم گدازی
ای باد برو حال دل خسته هجرانبر دوست بده عرضه که تو محرم رازی
رازیست درین دل که تو دانی به حقیقتکز بنده نیازست و ز تو بنده نوازی
مجروح شدم دل ز جفا و ستم چرخآخر تو چرا مرهم این ریش نسازی
سرو ار چه بود راست چو چوبی بدنست اوتشبیه به قدّت نتوان کرد به بازی
با سرو دلم گفت که دیدی قد او رادر ملک جهان گرچه تو در کوی مجازی