گنج

شمارهٔ ۱۳۰۹

چه شود گر فکند بر من مسکین نظرییا بپرسد ز دل سوخته خرمن خبری
روز من تیره شد از جور فراقت صنماشب هجر تو همانا که ندارد سحری
گر توانی که بجویی دلم امروز بجویورنه بسیار بجویی و نیابی اثری
به قیامت ز لحد نعره زنان برخیزمچو سر خاک من ای دوست گذاری گذری
گر به جان من بی دل دگری هست تو رامن بیچاره به جای تو ندارم دگری
جان ز من خواسته بودی صنما شرمت بادچون فرستم بر جانانه چنین مختصری
به جهان ماه ندیدم که نهاده‌ست کلاهسرو هرگز نشنیدم که ببندد کمری
قدمی بر سر بیمار نه ای جان و جهانتا به هر گام به پای تو فشانیم سری