شمارهٔ ۱۳۰۸
چه باشد ار به من خسته دل کنی نظریو یا بپرسی از حال زار من خبری
چو خاک بر سر راهت فتادهام چه عجباگر تو بر سر خاک رهی کنی گذری
مرا تو مردمک دیدهای و در غم عشقبه روی آب فکندیم با تو ما سپری
شرار آه من از چرخ نیلگون بگذشتنمیکند به دل همچو آهنت اثری
به تحفه خواستی از من روان فرستادمبه غیر جان نبود چون کنیام ماحضری
تو را چو ما و به از ما بسی نگارینستبه جان تو که نداریم غیر تو دگری
نظر به حال جهان کن دمی ز روی کرمکه مه دریغ نمیدارد از جهان نظری
چو حلقه میزنمت سر به در دری بگشایکه ره نمیبرم ای دوست جز درت به دری