گنج

شمارهٔ ۱۲۴

ای دیده، دل به خون جگر رهنمای تستزین ره تو درگذر که چنین جا نه جای تست
دل گفت من کیم قدری خون سوختههر درد دل که هست مرا از بلای تست
گفتم مرو دل از پی دلبر که بی وفاستوآنگه ز دیده بر سر کو ماجرای تست
اکنون ز دست شد دل و، دلبر به دست نیستای دل اگر کشی ستمی آن سزای تست
آری تو را چه غم ز من و حال زار منسلطان وقت بر سر کویت گدای تست
ای دلنواز وقت نیامد که وصل توگوید ز روی لطف که دل بی نوای تست
خون دلم بخورد و غم حال ما نخوردگفتا برو که مقدم من خون بهای تست
آری اگر رضای تو در کشتن منستما را امید از دو جهان در رضای تست