گنج

شمارهٔ ۱۲۳۹

تو را لبیست نگارا چو غنچه پُر خندهمرا سریست چو نرگس به پیش افکنده
نقاب از رخ خود برگشا که تا خورشیدشود ز تاب رخ روشن تو شرمنده
تنت ز درد مصون باد و دل ز غم آزادکه نیست ذات شریفت به این دو ارزنده
منت ز جان شده‌ام بنده و خداونداننظر ز روی عنایت کنند بر بنده
هر آنکه روی تو را صبح و شام می‌بیندیقین شدم که ورا دولتیست پاینده
نظر به جانب ما کن ز روی لطف دمیکه سال و ماه و شب و روز تست فرخنده
چو همدمم دم عیسی‌دم است گو یک دمبدم که تا دو جهان گردد از دمش زنده