شمارهٔ ۱۱۸۵
آه از ستم زمانهٔ دونکاو کرد مرا جگر پر از خون
از درد فراق آن دلاراماز دیده روان شدهست جیحون
قدی چو الف که بود ما رااز تاب فراق کرد چون نون
لیلی صفتا منم ز شوقتسرگشته به کوه و دشت مجنون
عشق رخت ای بت ستمگرنتوان که ز دل کنیم بیرون
از دیده نمیرود خیالتیادم نکنی ز بخت وارون
چشم تو بریخت خون دلهاهر دم به هزار مکر و افسون
آب رخ ما ز آتش هجرکردی تو به خاک راه هامون
بر هر دو جهان تو حاکمی عدلما را نرسد چگونه و چون