شمارهٔ ۱۱۷۹
زمانه تا به کی آخر جفا کند بر منبه آتش غم هجران بسوزدم خرمن
نسیم زلف تو گر بشنوم ز باد صباچنان بود که به یعقوب بوی پیراهن
شکسته دل منم از تاب هجر تو زین بیشدل حزین مرا همچو زلف خود مشکن
نسوخت بر من مسکین دلت نشاید گفتتو نام دل منهش کان دلیست از آهن
بیا و بر سر و چشم جهان نشین عمریکه رفتهای ز بر من چنانچه جان ز بدن
اگر برم به زبان نام تو ز غایت شوقهراز بار بشویم به مشک ناب دهن