گنج

شمارهٔ ۱۱۲۱

قافیه: ان۹ بیت
ای صبا نیست به عالم چو قدش سرو روانتو برو وز من خاکیش سلامی برسان
چون سلامش برسانی ز من خسته بگوکه مرا از غم ایام فراقت برهان
یا رب آن شب چه شبی باشد و آن روز چه روزکه درآید ز در بخت من آن سرو روان
آفتابست رخ روشن جان پرور توتا به کی ذرّه صفت از تو شوم سرگردان
دل فکندم به بلای سر زلفت بازآیتا کنم در سر کار تو سر و جان جهان
بلبلا باد صبا گل ز تو بربود و برفتچاره‌ای نیست بجز صبر برو قصّه مخوان
گفتم آن دلبرم از روی کرم بازآیدواپس آمد چو بدیدیم همان بود همان
بود در خاطر من کاو ز جفا برگرددبر وفا و کرم دوست نه این بود گمان
رحمتی بر من دلخسته کن ای بی رحمتگر به دل دوست نداری تو بدارم به زبان