گنج

شمارهٔ ۱۱۱

مرا غمی که ز عشق تو بر دل ریش استبه شرح راست نیاید که غم از آن بیش است
ز طعن دشمن بیهوده گوی بر تن منبه جای هر سر مویی ز غم سری بیش است
مرا ز خویش ملالست خاصه بیگانهولی ترحّم بیگانه بهتر از خویش است
برو تو ای دل بیچاره و به ترکش گویوفا مجوی ز یاری که او جفاکیش است
ایا نسیم صبا گر به دوست برگذریبگو که بی تو به کام دل بداندیش است
مرا به ملک جهان نیست جز غمت کاریاگرچه خلق جهان را همه غم خویش است
یقین که گوشهٔ درویشی از دو عالم بهکه پادشاه جهان پاسبان درویش است