شمارهٔ ۱۱۰۲
درد دل خویش با که گویمدرمان دل خود از که جویم
بی روی تو اوفتان و خیزانسرگشتهٔ زلف تو چو گویم
جانم به لب آمد از فراقتدر جستن وصل چند پویم
بر حال دلم دهد گواهیخوناب دو چشم و رنگ رویم
در شوق میان همچو مویتاز غصّه گداخته چو مویم
از خاک وجود ناشکیباگر کوزهگری کند سبویم
بر شادی دوست و رغم دشمنمن ترک وصال تو نگویم
تا چند تحمّل فراقتآخر نه ز آهن و نه رویم
ای نور دو دیده چهره از غمتا چند به آب دیده شویم
گر یار ز عشق خویش صد داغبر جان و دلم نهد چه گویم
از جملهٔ مخلصان چه باشدمن بندهٔ بندگان اویم
غیر از تو کسی دگر ندارمای از دو جهان تو آرزویم