گنج

شمارهٔ ۱۰۸۹

قافیه: اریم۷ بیت
گفتم به دل که ای دل دانی که در چه کاریمچون زلف خوب رویان آشفته روزگاریم
نه یار در بر ما نه دل به دست داریمبا خون دیده و دل روزی همی گذاریم
یک دم نظر به حالم از لطف خویشتن کنای نور هر دو دیده کز عشق زار زاریم
رحمی به دل نداری دانم تو را به جایمباشد تو را بسی کس ما جز تو کس نداریم
پرسی تو حال زارم جانا نگفتنم بهکز آرزوی رویت مجروح و دل فگاریم
شوق رخ تو جانا گفتا که در چه کاریجز تخم مهر رویت گفتم به جان چه کاریم
ای دل جهان و جان را در کار عشق کردیصبری بکن خدا را تا دست از او بداریم