شمارهٔ ۱۰۸۸
ما در دو جهان جز دلکی ریش نداریمجز غصّه ز بیگانه و از خویش نداریم
با این همه گر هر دو جهان عرضه دهندمما دست دل از دامن درویش نداریم
گر دوست سوی ما نگرد عین عنایتحقّا که غم از طعن بداندیش نداریم
قربان کمان گوشه ابروی تو گشتیمچون تیر جفاهای تو در کیش نداریم
مجروح شد از تیر جفایت دل مسکینجز لطف تو ما مرهم این ریش نداریم
آخر چه شود گر بنهی مرهم لطفیبر ریش که ما مرهم این نیش نداریم
گویند به ترکش کن و دل باز به دست آرمشکل همه آنست که این کیش نداریم
باری ز جهان حاصل عمر از غم عشقشجز دیدهٔ گریان و دل ریش نداریم