گنج

شمارهٔ ۱۰۸۰

تا دیده و دل در سر زلفین تو بستیمواندر طلب وصل تو جان بر کف دستیم
در زلف پریشان تو مجموع گرفتاروز نرگس شهلات نه مخمور و نه مستیم
ما وصل تو خواهیم که آیی بر آغوشدیدار نمایی نه که خورشید پرستیم
برخاسته‌ای از سر مهرم چه توان کردبا آنکه ز جان در غم روی تو نشستیم
هرچند نداری سر وصل من مسکینما از دل و جان بنده و مشتاق تو هستیم
بنمای تو خورشید جمال رخ خود رادر صبحدمی تا صلواتی بفرستیم
ما آب رخ خود به جهانی نفروشیمچون خاک ره آخر چه سبب پیش تو پستیم