شمارهٔ ۱۰۷۸
قدر روز وصل تو نشناختیملاجرم جان و جهان درباختیم
چون شکر در آب و موم از آفتابدر فراق روی تو بگداختیم
تا تو شمشیر جفا برداشتیما سپر در روی آب انداختیم
آتشی در خرمن ما زد غمتبا وجود سوختن درساختیم
در چنین حالی که ما را رو نموددوستان از دشمنان نشناختیم
ای بسا اسب وفا کاندر جهاندر پی مهر و وفایش تاختیم
چون خیالش درنمیگنجد به چشمخانه دل را بدو پرداختیم