گنج

شمارهٔ ۱۰۷۰

شبت خوش باد همچون روز خرّمچو حال من مبادت کار در هم
ز دست غم به جان آمد دل منمبادا غم کسی را یار و همدم
الا ای خوش نسیم صبحگاهیتویی مر عاشقان را یار و محرم
بگو با آن نگار سست پیمانچرا پشت دلم را کرده‌ای خم
دمی خوش نگذرد بر ما ز هجرانز بالایت بلا بینیم هر دم
به سوی ما خرام ای سرو آزادمبادا از سر ما سایه‌ات کم
چرا از وصل خود شادم نداریکه بگرفتم ملال از صحبت غم
مرنجانم به هجرانت از این بیشز وصل خود مرا بنواز یک دم
بهار آمد بیا و تازه دل باشجهان از باد نوروزیست خرّم