شمارهٔ ۱۰۷
هرکه را نیست ز جانان خبری بی خبر استغیر یاد غم آن دوست همه دردسر است
دل که با یاد تو همراه نباشد چه کنمنظری کن به دل خسته که جای نظر است
هیچ دانی که بد و نیک نماند بر جایشکر ایزد که بد و نیک جهان در گذر است
گرچه چون تیر مرا دور فکندی از پیشهمچنان قصّهٔ عشق تواَم ای جان ز بر است
رویِ مهروی نگه دار تو از چشم حسودکاین همه فتنه و آشوب ز دور قمر است
هر که بنهاد دل خسته به کاشانهٔ دهرعاقلش مینتوان گفت که بس بی بصر است
از جفاهای تو از دیده بباریدم اشکتا به حدّی که به ما آب کنون تا کمر است
گر درآیی ز سر لطف به بیتالحزنمبه نثار قدمت جان جهان مختصر است
آنچه بر سر بگذشتم ز جهان تا گذرداز که بینم که همه حکم قضا و قدر است