گنج

شمارهٔ ۱۰۳

آنکه درمان برنتابد درد بی درمان ماستوآنکه سامانی ندارد حال بی سامان ماست
آنکه شیدایی شد ای دلدار بر روی چو ماهگر بدانی همچو زلفت بخت سرگردان ماست
خاک پایت گشته‌ام تا چند بر بادم دهیکاتشی زان لعل نوشین تو اندر جان ماست
دارم اندر دل یکی دردی که فرماید طبیبای عزیز من که نوش لعل تو درمان ماست
آنکه رحمش نیست بر ما آن دل سنگین تستوآنکه خوابش می‌نگیرد دیده گریان ماست
گفتم اندر بر کشم یک شب قد چون سرو اوعقل گفتا صبر کن کان سرو از بستان ماست
گفتم اندر بوستان خوابم نمی‌گیرد چراگل جوابم داد کاین آشوب از دستان ماست
گفتمش سوزی فکندی در جهان آخر چراگفت کای مسکین نظر کن کاین همه از آن ماست
بحر عشق روی او با ما درآمد در سخنگفت مروارید لطفش بیشتر از کان ماست
برف اگر با ما ندارد جانبی در فصل دیجانبش خواهم که او محبوب تابستان ماست