شمارهٔ ۱۰۲۴
اگرچه سوخت در غم استخوانمعلاج درد هجرانش ندانم
مرا عمریست تا در دل غم اوستاز آن درد ای عزیزان ناتوانم
ترّحم بر من بیچاره فرضستکه از عشق رخت زار و نوانم
چو سرو قد او از چشم جانمروان شد با قدش جان شد روانم
دلم بربود و آنگه قصد جان کردبیا کاین شیوهها را نیک دانم
تو را زین بیش بودی مهربانیوگر مهرت نباشد من نمانم
کنارم پر ز اشک از روز هجرتکناری نیست باری زین میانم
چو بلبل وقت گل در بوستانهابیا بشنو ز دستانها فغانم
ز وصلت گر نداری شاد ما رامن از بهر غم تو در جهانم