گنج

شمارهٔ ۱۰۲۰

تا کی زنی ز تیغ جفا نیش بر دلمتا من مگر ز مهر و وفای تو بگسلم
جان و جهان فدای غمش کرده‌ام ولیجز آه و ناله نیست ز دلدار حاصلم
گر دوست غافلست ز احوال زار منای دل گمان مبر که من از دوست غافلم
چندان به شیب خاک بگریم که اشک منمهر گیاه دوست برویاند از گلم
من بر جبین جان بنهم داغ بندگیشدلبر نمی‌نهد بجز از داغ بر دلم
از چشم شوخ تو همه شب مست و بی خودموز زلف سرکشت همه شب در سلاسلم
گویم که ترک عشق تو گویم ولی چه سودفی الحال آمدی و نشستی مقابلم
گفتند جان ستان و غمش در عوض بدهگفتم برو برو نه بدین نوع جاهلم
مشکل به سر رود ز غمت عمر من بیاباشد که حل شود ز وصال تو مشکلم